آدم بودم . اگه بگم فکر میکنم الان کمی عاقلتر و پخته تر شدم اشتباه فکر میکنم ؟ ! نمیدونم شاید همین
الان که دارم عنوان می کنم یعنی هنوز هم به همه چیز ساده نگاه می کنم .
نمی خوام بگم که عمر این وبلاگ کوتاست یا خسته شدم از بس که اینجا نوشتم یا نگران این بودم که
کی میخونه و کی نمی خونه ! ... می خوام بگم دوست دارم همچنان بمونه تا هر وقت دلم برای اون
دوره از زندگی ساده اندیشانه ام ! ( چه کلمه ای !) تنگ شد بهش سر بزنم و بگم یادش بخیر ...
راستشو بگم دارم دنبال یه جایی می گردم که توش بزرگ شم ... عاقل شم و فارغ ! ...
هنوز پیداش نکردم تازه می خوام بگردم دنبالش ، شما سراغ ندارین ؟!
یه چیزایی تو سرمه ، خدا کنه خدا اینبار راه رو بهم نشون بده که اشتباه نرم ...
دلم برای همه اون روزا و شبایی تنگ میشه که می خواستم حرف بزنم اما نزدم ...
که همش دل دل میکردم که بنویسم یا ننویسم ...
که با چه شوقی دلتنگی هامو لای نوشته هام می گنجوندم و بعد از خوندنشون ذوق می کردم ...
که تو تک تک جمله هام و تو تک تک پست هام حرفهایی بود برای گفتن !! ...
که چقدر برام مهم بود که خونده بشه ، که قابل فهم باشه ، اما نبود ....
سکوت ... سکوت ... سکوت ....
بازم می خوام برسم به اون جمله قشنگی که من خیلی دوسش دارم از دکتر شریعتی .
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد ...
این حرفای نگفته جاشون فقط ته ته دل آدماست ، که اگر هم گفته بشه میدونم که هیچی جز
بی ارزشی نصیبش نمیشه ... و اینجوریه که باید نگفته بمونه ...

٬ بشینم و بمیرمم !! ... از بس خوابیدم خسته شدم ! مریض شدنم هم مثل آدم نیست .. بجای
استراحت کردن
هر سال دم عید که میشه من مریضم ! انگار این بدن من به عید حساسیت
داره !!
آوا خواهر زاده ام اومده سرشو گذاشته رو پام ! محبتش گل کرده فکر کنم چون مامانش نیست
دلش تنگ شده
اگه خواستین وبشو ببینین ![]()
این هفته بعد از تعطیلات حسابی
می خواستم برم دانشگاه ! ولی ظاهرا همچنان قسمت این
است که غیبت بخوریم !خدا قسمت کند انشاء الله![]()
براتون دعا میکنم که یه وقت به درد من مبتلا نشید ! من الان نه اینکه مریضم ٬ یه خورده مظلوم شدم ٬
خدا دلش به رحم میاد.![]()

- همیشه نصفه شب به سرم میزنه که بیام و بنویسم ٬ این سکوت شب یه آرامشی بهم میده که دلم نمیخواد با خواب حرومش کنم ! بزور خودمو تو نت سرگرم میکنم یا کتاب میخونم ! این آرامش رو هیچ موقع دیگه ای از روز نمی تونم پیدا کنم ...
- داشتم به خاطرات گذشته فکر میکردم ! اینکه دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده ٬ خیلی چیزا و خیلی کسا ! ... دلم واسه اون تابستونایی تنگ شده که از گرمای اینجا فراری می شدیم و می رفتیم .....
می رفتیم دیگه !
امسال اصلا نشد که بریم ... حالا که فکر میکنم میبینم چقدر اون موقع روحیم شاد بود ! بس که شیطنت میکردم ٬ همه رو کلافه میکردم !
بقول دوستم که میگه ما یه وقتایی شانس بیاریم اون روی تو رو ببینیم ! وقتی اون روم میاد بالا قیافشون دیدنیه !
انگار تازه دفعه اوله منو میبینن !!
آخیییی ... چقدر دلم واسه اون خودم تنگ شده بود !
- نه واقعا اون منم ٬ یا این منم ؟؟!!!
من کدومم بالاخره ؟ کسی نمیدونه ؟ ای بابا ! ...
- با هر چیزه این خونه بتونم بسازم با حمومش نمیتونم !
آخه بابا اینم شد حموم .. من حموم خونه خودمونو میخواااام
... از همین جا به کلیه معماران و مهندسان محترم توصیه میکنیم برای بالا رفتن فروش آپارتمانهایشان ٬ سایز حمام را بزرگتر از هال و پذیرایی ( یا ترجیحا هم اندازه ! ) در نظر بگیرند ! پیشاپیش کمال تشکر را آرزومندیم !!!
- امروز عکس های سرویس دانشگاه رو که چپ کرده بود دیدم ! نمیدونم بچه ها چه جوری از اون تو سالم در اومدن !
واقعا خدا رو شکر که تلفات جانی نداشت ! یعنی اگه من اون روز بودم چی میشد ؟!
نزدیک بودااا! ...
- فکر کنم باز اون رگ کتابخونیم زد بالا !
دیگه نت جواب نمیده ! برم .. برم یه چند تا کتاب سفارش بدم !

- اگه فکر میکنی با این کارات همه چی عوض می شه ٬ کاملا در اشتباهی ! می دونی چیه ؟ هر کسی بالاخره یه جایی ٬ یه زمانی ٬ یه مکانی ! می فهمه داشته راه رو اشتباه میرفته ولی الان واسه من نه اونجاست ٬ نه اون زمانه و نه اون مکان !
فعلا می خوام بی تفاوت باشم ٬ فعلا می خوام فقط خودم واسه خودم مهم باشم ٬ آره همون که فکر می کنی ! می خوام خودخواه باشم ٬ می خوام شب که چشامو میذارم رو هم از دست کارای خودم حرص نخورم ... یه خواب راحت با خیالی راحت .. امتحان کن .
- اومده بهم شیرینی تعارف می کنه ! میگم به چه مناسبته ؟ با ذوق و خجالت میگه امروز تولدمه !! خندم گرفت .. تو دلم گفتم به من چه ! اگه فکر کردی من میرم بهش میگم که امروز تولدت بوده اشتباه میکنی !
- یعنی چه آخه !؟ اومدی جلوی من وایستادی موبایل به دست به اون طرف خط میگی جات خالی ! کاش امروز بودی !! حالا مثلا من نمیفهمم اون ور خط کیه ؟!
به همین خیال باشید فعلا ٬ تا اموراتتون بگذره !
- خوب خدا رو شکر که امتحانا تموم شدن ! چه لذتی داره وقتی از آخرین و سختترین جلسه امتحان سر بلند بیرون میای
... یه عادت خیلی بدی دارم ! اینکه وقتی بدونم دارم خیلی خوب به سوالا جواب میدم از خوشحالی زیاد دیگه سوال آخریو جواب نمیدم ! یعنی اصلا روش فکر نمیکنم ! حتی اگه ۴ نمره داشته باشه
... پا میشم میام بیرون ! یعنی اگه دیدی من تا آخر وقت امتحان نشستم بدون یا امتحانمو خراب دادم یا یه مورد تقلبی خوب دارم 
!!
- بابا اینقدر بهم غر نزنید ! اگه هر ۳ ٬ ۴ ماه در میون هم یه پست فلسفی سراسر ابهام ! ننویسم دیگه گیر میکنه تو گلوم که ! نظر که نمیخوام ازتون آخه ٬ اونارو میزنم بلکه یه خورده آدم بشم

چند وقتی بود سراغ گلچین آهنگهام نرفته بودم ، امشب دوباره یه یادی ازشون کردم . با تک تکشون یه دوره ای رو گذروندم ... با هر کدومشون یه خاطره ای دارم ، تلخ ، شیرین ... امشب دوباره گذاشتم دلم یه نفسی بکشه ، نمیدونم چرا اینقدر بهش سخت میگیرم !
چقدر حرف نگفته دارم ! چقدر حرفام تکراری شده ، حداقل واسه خودم ! واسه بقیه اما حرفی نیست ، نمیخوام واسشون حرفایی رو تکرار کنم که منو عذاب میده چه برسه به اونا رو ... حرفام فقط خودمو تسکین میده ، هر گوشی نمیتونه شنونده حرفام باشه . اینو خیلی وقته فهمیدم .
بگو بیهوده نبوده اگه عاشق تو بودم... نگو عمر من تباه شد اگه اسم تو رو خوندم ...نگو اشتباه میکردم همش از رو سادگی بود ...نگو عشق ما تموم شد که تو دستات زندگی بود ... من غرورمو شکستم پای عشق تو نشستم... توی اوج بیقراری دل به هیچکسی نبستم ... دل زدم به موج و دریا تا به عشق تو رسیدم... چشم به امید تو بستم تا به ابرا پر کشیدم .
امشب از اون شباست که دلم میخواد اونقدر مبهم و بقول بچه ها فلسفی حرف بزنم که حس کنم دیگه هیچی تو دلم نیست ... از اون شباست که یه بغض گنده تو گلومه ولی نمیدونم کی و چرا اینقدر بزرگ شده ! ... از اون شباست که دلم میخواد بشینم و فقط آهنگ گوش بدم و فقط بنویسم و فکر کنم و فکر و فکر ... حتی حوصله فیلم دیدن و کتاب خوندنم ندارم ! دلم میخواد سر اولین کسی که در این اتاقو باز می کنه یه داد بلند بزنم !! ...
تمومش کن ته این جاده بسته ... تهش ماییم که قلبامون شکسته ... بگو اینجا کجای قصه ماست... نگاه کن اول راهیمو خسته ... نترس از اینکه حرفام دلنشین نیست ... تموم سهم ما از عشق این نیست ! ... ما عشق اول هم بودیم اما ... همیشه عشق اول بهترین نیست .
یه جمله قشنگ از فیلم غرور و تعصب یادم افتاد ... « همه ما آدما تو فهمیدن عشق احمقیم!! » این فیلم به دلم نشست ، چرا ؟ معمولا آدم وقتی زیادی خودشو با شخصیت ها وفق بده یه همچین اتفاقی می افته .
اگه دستم به جدایی برسه ... اونو از خاطره ها خط میزنم ... از دل تنگ تموم آدما ... از شب و روز خدا خط میزنم ... اگه دستم برسه به آسمون ... با ستاره ها قیامت میکنم ... نمیزارم کسی عاشق نباشه... ماه و بین همه قسمت میکنم ....... وقتی گاهی منو دل تنها می شیم ... حرفای نگفتنی رو میشه دید ... میشه تو سکوت بین ما دو تا ... خیلی از ندیدنها رو شنید ... قصه جدایی ما آدما ... قصه دوری ماست از خودمون .
وقتی نمیتونم با خودم کنار بیام، وقتی نمیتونم حتی خودمو راضی کنم ، وقتی خودم نمیتونم حریف خودم بشم !! ... چی بگم دیگه ؟!
سردیه این نگاهو بشکن... فاصله سزای ما نیست... تو بمون واسه همیشه ...این جدایی حق ما نیست .
جواب یکی از اس ام اس هامو وقتی که خوندم تازه انگار فهمیدم چقدر یه وقتایی خل میشدم ! یه نفر بهم گفته بود : ای کاش آدما واقعا معنی و قدر لحظات با هم بودن رو میدونستن ... این حرف، از زبون آدمی که میدونم حاضره همه چیشو بده تا بهترین لحظاتش دوباره برگردن ، واسم یه تلنگر اساسی بود ... ولی من نمی فهمیدم ! هر چی بهم میگفت : امشب نه ! امشبو خراب نکن ... فراموش کن باز پشیمون میشی ... این لحظه ها دیگه بر نمیگرده !
خداحافظ گل لادن ..تموم عاشقا باختن .. ببین من گریه هام از عشق .. چه زندونی برام ساختن.. خداحافظ گل پونه.. گل تنهای بیخونه .. لالاییها دیگه خوابید .. به چشمونم نمیشونه .. یکی با چشمای نازش.. دل کوچیکمو لرزوند.. یکی با دست ناپاکش.. گلای باغچموسوزوند... خداحافـــــــــظ گل مریم .. گل مظلوم پردردم .. نشد با این تن زخمی .. به آغوش تو برگردم .. نشه تا بغض چشماتو .. به خواب قصه بسپارم .. از این فصل سکوت و شـــــــب .. غمه بارون و بردارم ... نمـــیدونــــی چه دلـــتنگم .. از این خواب زمستونی .. تو که بیداره بیداری .. بگو از شب چی میدونی ..
چقدر امشب حرف زدم ... از همه چی ... بی ربط و با ربط ... از اینور و اونور ! ... از همه جا و هیچ جا.
یه خورده حالم بهتر شد !

طبق یه قرار ناگفتنی ! قرار بود که اینجا دیروز یعنی ۱۸ آبان به روز بشه ، ولی خب نشد که بشه ...
خواستم بیام و بگم که یکسال دیگه از سال هایی که قراره زنده بمونم کم شد !(حالا خوب یا بد بماند)
ولی یه چیزی خیلی برام جالب بود ... اینکه از یه کسایی انتظار داشتم که یادشون باشه که دیروز
چه روزی بوده ، ولی نبود ... توقع نداشتم و ندارم ... اگه داشتم مطمئنا منم فراموش میکردم که...
فقط یه حساسیت کوچیک بود واسه اینکه بدونم ......... خب حالا دیگه مهم نیست .
هر کسی یه جوریه دیگه .![]()
![]()

من بازم کتاب خریدم ! الان با خودتون میگید چه سرگرمی مثبتی نه ؟! خوب آره ... شاید ، ولی الان دیگه فکر میکنم کتاب خوندن واسه یه چیزی بالاتر ازسرگرمی شده ... یه جور عادت ... اما با ارزش . باور کنید که برای خودمم عجیبه که در عرض این 3 ، 4 ماه مصرف خوندنم این همه رفته بالا ! فقط میتونم بگم که از این سردر گمی اصلا ناراحت نیستم !
اما بقیه خیلی با این قضیه کنار نمیان ! اوایل خانواده ام هم پای به پای من ، خوندن بعضی از کتابها رو امتحان میکردن ، اما حالا دیگه بهم میگن : تو از خوندن این کتابا حوصلت سر نمیره ؟ چه جوری میخونیشون ؟؟ البته فکر کنم که یه مقدار سلیقم در کتابخونی تغییر کرده ! ( حالا رفته بالا یا پایین ؟؟
) مامان جانم هم که اوایل فقط یه غر کوچولو میزد اونم وقتی که ناهار و شام خوردن و یا خوابیدنم به واسطه کتابخوندن عقب میافتاد ! اما از وقتی که در عرض یه هفته 5 بار مامور پست اومده دم خونمون و کتاب آورده یه خورده نظرش عوش شده ! آخرین بار شنیدم که زیر لب میگفت : دفعه بعد میگم آدرسو اشتباه اومدین !!!! البته منم گفتم : مامان جان ، فقط پول دخترتو میریزی دوور
!... خب من چکار کنم که این فروشگاه های اینترنتی عقلشون نمیرسه که همه رو با هم بفرستن
!!
راستش وقتی کتابا میرسه دستم ! یه روز با خودم کلنجار میرم که دست بهشون نزنم آخه نمیخوام زود تموم بشن ! چون به محض اینکه دست میگیرم ، در عرض 3-4 ساعت یا فوقش یه نصف روز تموم میشن و من میمونم و حوضم !! تا اونجا که من یادم میاد کلاس تند خوانی نرفته بودم![]()
؟؟!! ( البته تا 6 سالگیم رو یادم نیست !!!) بهار امروز بهم میگفت دست راستتو بکش رو سرم
!! آخه وقتی یه کتابو شروع میکنه تموم کردنش با کرام و کاتبینه![]()
!!
ولی خدا رو شکر که بعد از تموم شدن کتابا حداقل یه سرگرمی دیگه دارم ! فیلم دیدن ... یه سریال خارجیه (که اینترنتی خریدم ) اسمشم نمیگم ، خیلی هم معروفه
! در حدود 100 قسمته
! با خودم قرار گذاشتم که نهایت شبی دو قسمتشو ببینم ! البته امیدوارم که بتونم جلوی خودمو بگیرم
! راستی میخوام یکی از کتابهایی رو که خوندم بهتون پیشنهاد بدم ... من خیلی خوشم اومد ازش "" چراغ ها را من خاموش میکنم "" . نویسندشم " زویا پیرزاد " ![]()
![]()
برنده چندین جایزه شده این کتاب ، خلاصه که از دستش ندین ...
به قول افسون :: تا بعد شایدم هم ابد !!
اینم مثلا منم ! ![]()
![]()







